چرا من مانده ام تنها و خسته
چرا چشمان من بر در نشسته
چرا از کاسه خونرنگ خورشيد
شرار روشنايی رخت بسته
در اين زاويه پنهان ذهنم
چرا آن خاطر مجنون نشسته
همه فر هاد و شيرين ها به خوابند
دل بيدار من از بند رسته
دلا منشين به کنج خاطر کس
که بيرونت نرانند زار و خسته
دگر مهر کسان در دل نبندم
کمندمهربانی ها گسسته
|
+| نوشته شده توسط
حسین پوربچاری در جمعه یازدهم اسفند 1385
|